Taghdire Mani TO
از بس امروز و ديروزهاي نيامدنت را ديده ام، ديگر شيريني وعده ي هيچ فردائي، در باورم نمي گنجد... ديگر ياد گرفته ام، به روي خودم نياورم فرداهاي با تو هيچ وقت نمي آيند.... ت.ن.:... دیگر هیچ نمی خواهم، جز لختی آرامش سبز سبز سبز... غربت نگاهم این روزها در کنج زوایای پنجره به دنبال ردپایت می گردد... خبر آورده اند رد پایت را در بالاترین قله ها دیده اند.... تقدیم به تو... تو که تقدیر منی!!! دنياي من! بازي تمام شد همان بازي قايم موشك را مي گويم من نتوانستم بازي كنم و باز تو بردي ... آخر مي داني چه شد؟! من نزديكت بودم اما تو نمي ديدي از كنارم گذشتي، مرا گم كردي... به همين سادگي اصلاً بازي خوبي نبود... حرف دل يكي است فكرت را رها نخواهم كرد من همانم كه كنار كوچه ي بغضهاي ويرانگرم، چشمهايم را به روي زمين و آسمان بسته دل خوش به اين كه شايد... روزي از زواياي گريه هاي بي صدايم ظهور كني! امروز، من هستم و چندين موي سپيد در آئينه مي دانم كه تا سپيدي همه ي موهايم تنها يك آئينه باقي است اما ... حرف دل يكي است! تقدیم به تو... تو که تقدیر منی لمس كن كلماتي را كه برايت مي نويسم تا بداني چقدر جايت خالي است اينجا در اين خانه ي كوچكم هر چه به يادگار مي نويسم براي تست نه براي كس ديگر لمس كن اين كلمات را تا بداني نبودنت چقدر آزارم مي دهد لمس كن نوشته هايي را كه وقتي به شوق تو از ذهنم به روي كاغذ جان مي گيرند چقدر تنهايي ام را به رخم مي كشند.... لمس كن تن خيسشان را كه خيس ترينند در عالم عشق و نوراني ترينند در عالم پندار لمس كن لحظه هايم را... لمس كن اين با تو بودن هاي بي تو بودن را... تقدیم به تو... تو که تقدیر منی اشكم، امان از صبوريم بريده... طاقت اين دل تنگ، تا به كي بايد در تاقچه ي انتظار به سر آيد؟! مگر نه اينكه مي گويند: " هر چه از دل برآيد بر دل مي نشيند" پس چرا... دل مهربانت، اين همه ديده را ناديده مي انگارد؟!! تقدیم به تو... تو که تقدیر منی شاید روزی در یک نگاه آنگاه که سیلاب اشکهایمان یکی شد به تو بگویم از غربت این روزهایم از این روزهایی که به خاطر این همه فاصله هر لحظه ابرهای خاکستری آسمان چشمانم را می پوشاند و با تلنگری آرام باران نمورش را به کویر سرد گونه های استخوانی ام هدیه می دهد... شاید روزی همه چیز را در یک نگاه به تو بگویم کسی چه می داند!! تقدیم به تو... تو که تقدیر منی حالا كه از تو دورم، حالا كه دستانت چتري نيست براي لحظه هاي باراني چشمانم، حالا كه در شبهاي تار، ستاره ي نگاهت نمي بارد، بايد سقفي محكم بسازم برايت تا از پس اين همه شعرهاي كاغذي ام دنياي تنهائي ام بر سرت آوار نشود و آرامش خيالت خيس از اشكهايم نگردد... تقدیم به تو... تو که تقدیر منی باز هم نسیمی آشنا از کوی آن غریب تشنه لب وزیدن گرفت... باز هم خاکهای پینه بسته از خون سرهای بریده تشنه شدند باز هم چادرنشینان در راه نشسته ی آن دیار فریب ناخن به صورت می سایند و اشک خون بر دیده دارند... و... باز هم و باز هم سیاه پوش نوحه های جگرسوز در غم نبودنت جامه ی دیوارها را پوشانده! به گمانم وقتش رسیده به حرمت یاد سبزت دوباره با عاشقان کویت هم ترانه شدن ای دوست! با دل شکسته ات هر چه داری بردار و بیار مگر نمی دانی دل آن مهربان سربریده طاقت غم ترا ندارد؟!! دستت را می گیرد... دستم را می گیرد می دانی... می دانم!!! ***مددی رسانمان یا حسین*** بعد از رفتنت، همه ي آرزوهایم را دفن کردم، دفتر خاطراتم را به گردن آئينه انداختم، قاب سرد آئينه را به پستوی زمان سپردم، اما نبودنت را باور نکردم باور نمي كنم تنها با نبودنت كنار آمده ام... از آن روزها تا هميشه ديگر، هیچ نگاهی را به سوي خانه ي رؤیاهایم راه نخواهم داد. تقدیم به تو... تو که تقدیم منی بي آنكه بداني به هنگام رفتنت بعد از جشن غريبانه ي وداعمان پيراهني از جنس ون يكاد به قامتت پوشاندم و شال گردني از جنس عشق نا تماممان به گردنت آويختم تا شايد... در روزهاي سرد نااميدي مرا به ياد تو بياورند هنوز آنها را با خود داري؟؟ تقدیم به تو... تو که تقدیر منی نمي دانم چرا هر وقت به تو فكر مي كنم گله ها رنگ مي بازند و پس كوچه هاي بي قراري ام، جا مي مانند!! تنها تو مي ماني و دنيا دنيا نور اما.... تا هميشه در جشن گريه هايم جاي شانه هايت خالي است.... تقدیم به تو... تو که تقدیر منی با اينكه كوچه هاي شهر غريب دلم همه به بن بست مي رسند... با اينكه به اندازه ي تمام عمرم براي نبودنت در انباري چشمانم گريه كنار گذاشته ام اما براي تو تا هميشه از پشت اين همه زمستان بهار هديه مي آورم جاي نگراني نيست.... تقدیم به تو... تو که تقدیر منی تنها ئوئي كه خورشيد را به چشمان خسته ام مي نشاني آرام جانم... كثرتت، مانند رود جاري است! اينجا، آن زمان كه دل به لرزه مي افتد، و لب به ذكر نامت ترانه مي گويد... همين جائي، همين جا كنار دل لرزه هاي دل عاشقم... تقدیم به تو... تو که تقدیرمی سردی این روزها تقدیم به تو... تو که تقدیر منی نيستي اينجا تنها حجم روزهايم از تو خاليست وگرنه... لحظه لحظه در كنار نفسهايم نظاره گر اين همه ويرانيم، در چشمانم چشم دوخته اي!!! تقدیم به تو... تو که تقدیر منی خدا کند... همیشه راهها به رویت گشوده بادها پشتیبانت آفتاب گرمی دهد چهره ات را ... و باران آرام بر کشتزارت ببارد... آمین تقدیم به تو... تو که تقدیر منی ترنّم رنگين كمان نگاهت، ديوارهاي فاصله را در هم مي شكند ردّ پاي نگاه صميمي ات در امتداد لحظه هاي گم شده ام، تنها تلنگر نويدي است به روح اين خسته تن كنار شميم حضورت بسط آرميده ام، و به افقي دور در پشت هزاران سراب دل خوش كرده ام تا شايد از دور دستها به سويم بيايي و دريايي از يكرنگي و مهر و وفا برايم سوغات بياوري! سوغاتي ناياب كه در ديار مردم امروز، آنرا به هيچ مي انگارند و همگي بسان آدمكهاي بي روح با قلبهاي يخي، تنها سردي و ياس را به دستهاي مشتاقت هديه مي كنند … انگار همين ديروز بود كه باد خزان پائيزي همه ي برگهاي درختان را همچون فرشي به زير پاي رهگذران افكند انگار همين ديروز بود كه به زردي روزهاي قشنگ پاييزي سلام گفيتم ... چه زود گذرند اين ايام!! حالا، كه به آخرين روز قشنگ آن لبيك مي گوئيم تا فصلي ديگر از اين برگهاي زرد... چند كوچه فاصله داريم پس اي كاش سبدي باشيم مملو از مهر از جنس سبز سبز سبز تا سردي اين ايام از گرمي دلهايمان نكاهد.... ....اين روزها همه به ميهماني يلدا فكر مي كنند، شما چطور؟! شب يلداتون مبارك هر نفس بی تو خانه ام بی آتش سفره ام بی نان و... نگاهم نگران اندکی آرامتر دور شو این روزها... طاقت کاغذم طاق شده از آوار این همه دل نگرانی هایم از نگاه سرد پنجره ی بسته خسته شده... تقدیم به تو... تو که تقدیر منی
خانه ی مرا
توان لرزاندن ندارد...
سردی این فصل سرد را
توان رویارویی با حرم جاودانه ی حضورت نیست
| Design By : Night Skin |

