تبليغاتX
Taghdire Mani TO


Taghdire Mani TO

 

از بس امروز و ديروزهاي نيامدنت را ديده ام،

ديگر شيريني وعده ي هيچ فردائي،

در باورم نمي گنجد...

ديگر ياد گرفته ام،

به روي خودم نياورم

فرداهاي با تو

هيچ وقت نمي آيند....

 

ت.ن.:... دیگر هیچ نمی خواهم، جز لختی آرامش سبز سبز سبز...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 17:16 توسط شیوا منتظر| |

 

غربت نگاهم

این روزها در کنج زوایای پنجره

 به دنبال ردپایت می گردد...

 خبر آورده اند رد پایت را در بالاترین قله ها دیده اند....

 

تقدیم به تو... تو که تقدیر منی!!!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 7:56 توسط شیوا منتظر| |

 

دنياي من!

بازي تمام شد

همان بازي قايم موشك را مي گويم

من نتوانستم بازي كنم

و باز تو بردي ...

آخر مي داني چه شد؟!

من نزديكت بودم اما تو نمي ديدي

از كنارم گذشتي، مرا گم كردي... به همين سادگي

اصلاً ‌بازي خوبي نبود...

 

تقدیم به تو... تو که تقدیر منی!!!
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 8:9 توسط شیوا منتظر| |

 

حرف دل يكي است

فكرت را رها نخواهم كرد

من همانم كه كنار كوچه ي بغضهاي ويرانگرم،

چشمهايم را به روي زمين و آسمان بسته

دل خوش به اين كه شايد...

روزي از زواياي گريه هاي بي صدايم ظهور كني!

امروز،‌ من هستم و چندين موي سپيد در آئينه

مي دانم كه تا سپيدي همه ي موهايم تنها يك آئينه باقي است

اما ...

حرف دل يكي است!

 

تقدیم به تو... تو که تقدیر منی

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 7:48 توسط شیوا منتظر| |

 

لمس كن كلماتي را كه برايت مي نويسم

تا بداني چقدر جايت خالي است

اينجا در اين خانه ي كوچكم

هر چه به يادگار مي نويسم

براي تست نه براي كس ديگر

لمس كن اين كلمات را

تا بداني نبودنت چقدر آزارم مي دهد

لمس كن نوشته هايي را كه

 وقتي به شوق تو از ذهنم به روي كاغذ جان مي گيرند

چقدر تنهايي ام را به رخم مي كشند....

لمس كن تن خيسشان را كه خيس ترينند در عالم عشق

و نوراني ترينند در عالم پندار

لمس كن لحظه هايم را...

لمس كن اين با تو بودن هاي بي تو بودن را...

 

تقدیم به تو... تو که تقدیر منی

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:40 توسط شیوا منتظر| |

 

اشكم،

امان از صبوريم بريده...

طاقت اين دل تنگ، تا به كي بايد در تاقچه ي انتظار به سر آيد؟!

مگر نه اينكه مي گويند:

" هر چه از دل برآيد بر دل مي نشيند"

پس چرا...

دل مهربانت، اين همه ديده را ناديده مي انگارد؟!!

 

تقدیم به تو... تو که تقدیر منی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:59 توسط شیوا منتظر| |

 

شاید روزی در یک نگاه

آنگاه که سیلاب اشکهایمان یکی شد

به تو بگویم از غربت این روزهایم

از این روزهایی که به خاطر این همه فاصله

هر لحظه ابرهای خاکستری

آسمان چشمانم را می پوشاند و با تلنگری آرام

باران نمورش را به کویر سرد گونه های استخوانی ام هدیه می دهد...

شاید روزی همه چیز را در یک نگاه به تو بگویم

کسی چه می داند!!

 

تقدیم به تو... تو که تقدیر منی

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 8:8 توسط شیوا منتظر| |

 

حالا كه از تو دورم،

حالا كه دستانت چتري نيست براي لحظه هاي باراني چشمانم،

حالا كه در شبهاي تار،

ستاره ي نگاهت نمي بارد،

بايد سقفي محكم بسازم برايت

تا از پس اين همه شعرهاي كاغذي ام

دنياي تنهائي ام

بر سرت آوار نشود

و آرامش خيالت

خيس از اشكهايم نگردد...

 

تقدیم به تو... تو که تقدیر منی

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:12 توسط شیوا منتظر| |

 

باز هم نسیمی آشنا از کوی آن غریب تشنه لب وزیدن گرفت...

باز هم خاکهای پینه بسته از خون سرهای بریده تشنه شدند

باز هم چادرنشینان در راه نشسته ی آن دیار فریب

ناخن به صورت می سایند و اشک خون بر دیده دارند...

و... باز هم

و باز هم سیاه پوش نوحه های جگرسوز در غم نبودنت

جامه ی دیوارها را پوشانده!

به گمانم وقتش رسیده به حرمت یاد سبزت

دوباره با عاشقان کویت  هم ترانه شدن

ای دوست! با دل شکسته ات هر چه داری بردار و بیار

مگر نمی دانی دل آن مهربان سربریده

طاقت غم ترا ندارد؟!!

دستت را می گیرد... دستم را می گیرد

می دانی... می دانم!!!

 

***مددی رسانمان یا حسین***

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:32 توسط شیوا منتظر| |

 

بعد از رفتنت،

 همه ي آرزوهایم را دفن کردم،

 دفتر خاطراتم را به گردن آئينه  انداختم،

 قاب سرد آئينه را به پستوی زمان سپردم،

اما

نبودنت را باور نکردم

باور نمي كنم

تنها با نبودنت كنار آمده ام...

از آن روزها تا هميشه

 ديگر،

هیچ نگاهی را به سوي خانه ي رؤیاهایم راه نخواهم داد.

 

تقدیم به تو... تو که تقدیم منی

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 8:6 توسط شیوا منتظر| |


Design By : Night Skin